منوی موبایل

پیام موفقیت
تلفن : ۸۸۰۲۲۸۵۰ - همراه : ۰۹۳۶۸۴۵۵۷۲۸
یکشنبه, 24 مرداد 1395 ساعت 11:35

محمد رسائیان

سلام. چندی پیش عزیزی از من خواست که نامه‌ای به دوست نادیده‌ی خود بنویسم. بعد از آن برایم مأموریتی به شمال کشور فراهم شد و در طول راه به گذشته‌ی خود سفر کردم ـ سفری سی و یک ساله، سفری به گذشته‌های دور خودم. در چهار سالگی به همراه مادرم به فروشگاهی رفته بودم. مادرم سرگرم انتخاب لباس بود و من متوجه یه پسربچه مثل خودم شدم. به طرف او دویدم، وقتی به او رسیدم، در همان لحظه او ناپدید شد. بعدها فهمیدم که آن پسربچه، خودم بودم، من خودم رو درون یک آینه قدی که به دیوار آویزان شده بود دیدم و به شدت با آن برخورد کردم. آن‌طور که به من گفتند، من تا چند روز قادر به تکلم نبودم، اما بعدها که زبانم باز شد، با لکنت همراه بود. بعد از آن، فصل سرد و بی‌روح زندگیم آغاز شد که حدود بیست سال ادامه داشت. در این بیست سال زندگیم پر از رنج و عذاب بود. من هم‌سن و سال‌های خودم رو می‌دیدم که چطور از بهار زندگیشون استفاده می‌کردند، اما من نمی‌تونستم! تمام زندگیم حس نفرت بود، نفرت از تمام کسانی که من نمی‌تونستم به آنها عشق بورزم، اما دوستشون داشتم و آنها به من می‌گفتند «بی‌عرضه.» من نمی‌تونستم! با آنها رابطه‌ی دوستی برقرار کنم، اما می‌خواستم با آنها بگم و بخندم، ولی به من می‌گفتند «قدرنشناس.» در ذهن خودم دنیایی ساخته بودم و در آن با آدم‌هایی که می‌خواستم، صحبت می‌کردم، دوست می‌شدم، قهر می‌کردم، از خودم دفاع می‌کردم، آشتی می‌کردم، دعوا می‌کردم و… . در آن روزهای سرد و ناامیدی بارها می‌خواستم خودکشی کنم و این حس چیزی است که فقط تو، دوست نادیده و عزیزم می‌تونی درکش کنی. این فصل دردآور زندگیم هر چه بود گذشت؛ زیرا، فصل دومش هنگامی آغاز شد که با دوستان گروه درمان آشنا شدم. اون‌جا فهمیدم که درد من درمان داره، فهمیدم که لکنت ‌زبان لاعلاج یا صعب‌الاعلاج نیست، دیدم میشه درمان بشم. فهمیدم که لکنت ‌زبان فقط و فقط یه اختلال گفتاری بر مبنای عادته نه یه بیماری جسمی یا روانی. با قدم گذاشتن در مسیر درمان لکنت زبان، آرام آرام زمستان سرد زندگیم رو به پایان می‌گذاشت، هر چه پیشتر می‌رفتم، بیشتر تغییر می‌کردم و راحت‌تر می‌شدم. آن‌جا بود که متوجه شدم برای موفقیت باید توانایی‌های خودم رو بشناسم و خودم رو دوست داشته باشم. ولی برای دوست داشتن کسی، اول باید اونو دید یا شناخت. من یه بار، بیست و هفت سال پیش، خودم رو در آینه دیدم و به سمت او دویدم، ولی تجربه‌ی تلخی برایم به همراه داشت. خدایا چگونه می‌توانم دوباره خودم رو ببینم؟ فصل دوم زندگیم تجربه‌ی بزرگی بود، یه تجربه‌ی غریب، یه تولد، یه بلوغ، یه رشد و یه کمال، من در بیست و چهار سالگی دوباره متولد شدم. اول فهمیدم که هیچ نمی‌دونم، نمی‌دونستم تجربه‌ی «دوستی» چیست، نمی‌دونستم خوب بودن به چه معنایی است، «ارتباط داشتن» به چه مفهومی است و… انگار زندگی در جایی است و من در جایی دیگرم. بالاخره روزی به خود آمدم و دیدم که به سوی خود می‌دوم، بدون این‌که نگران برخورد و شکسته شدن باشم. بله آنچه رو که مدت بیست سال از دست داده بودم و غم و رنج مرا می‌افزود یافتم، «من به خودم رسیدم» و این یعنی پایان زمستان سرد و یخ‌زده‌ی فصل اول زندگیم. کسی که لکنت رو تجربه نکرده، محاله حرف‌های منو درک کنه و به همین علته که روی صحبتم با توست، دوست نادیده و عزیز من؛ زیرا، فقط من و تو می‌تونیم حرف همدیگه رو بفهمیم. برای پشت سر گذاشتن زمستان یخ زده‌ی زندگی و برای رسیدن به خود، فقط کافیه قدم اول رو برداری، بقیه‌ی قدم‌ها، خودشون برداشته میشن. به امید آن روز تو و به امید آغاز فصل دوم زندگیت. گر مرد رهی میان خون باید رفت از پای فتاده سرنگون باید رفت تو پای به ره در نه و هیچ مپرس خود ره بگویدت که چون باید رفت «عطار»  
حرفه/تحصیلات: فوق لیسانس مهندسی صنایع، استاد دانشگاه
سن: 31

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
لکنت زبان - محمد رسائیان
  • هیچ نظری یافت نشد

هم اکنون می توانید مشکل خود را با کلینیک لکنت زبان فرهمندپور مطرح کرده و از ما مشاوره بگیرید

درخواست مشاوره