درد مضاعف لکنت زبان

 

حدود سی سال پیش پدرم را به چشم پزشکی برده بودم. مطب بسیار شلوغ بود و نوبت ما به آخرین ها رسید. در اتاق انتظار متوجه شدم که دو مرد میانسال در باره کمر درد صحبت می کنند و تجارب خود را در میان می گذارند. 

 

یکی می گفت اگر صبحها قبل از برخاستن از رختخواب زانوهای خود را جمع کنی و چند بار به طرفین حرکت دهی، کمتر دچار درد خواهی شد؛ و دیگری از مزایای حمام سونا صحبت می کرد…  

 

در طرف راست من دو خانم خانه دار نشسته بودند و در مورد وسواس خود صحبت می کردند:

 

اولی- سه ماه از ازدواجم نگذشته بود که مامانم اومد و گفت قابلمه تفلون هاتو بیار غذا درست کنیم. وقتی اونارو اوردم، رنگ چهرش پرید و گفت پس تفلوناش کو؟! از بس سیم کشیده بودم، همه اش رفته بود! 

دومی- ولی وسواس من در مورد دستگیره درهاست. اگه کسی به اونا دست بزنه، حتما باید با الکل پاکشون کنم… 

 

خانمها پا شدند و جای آنها را دو جوان دانشجو گرفتند که همانجا با هم آشنا شده بودند.

 

آنها در مورد خیلی چیزها صحبت می کردند: دانشکاه، استادان، کیفیت غذاها، واحدهای درسی و غیره. هر چه بیشتر حرف می زدند، توجه من بیشتر به آنان جلب می شد. آنها از هر دری صحبت کردند غیر از آن چیزی که من انتظارش را می کشیدم. 

 

هر دو لکنت زبان داشتند!

 

این نوشته منتشر شده در مقالات می باشد. جهت اضافه کردن به علاقمندی های مرورگر خود بر روی لینک صفحه کلیک نمایید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *