دلنوشته گفتار درمان ۴

۲۲ سال پیش جوانی به گروه درمان پیوست که تازه از جبهه آمده بود . او جوانی بود هنرمند(کارگردان) و بسیار مهربان و فداکار ، به طوری که همه او را دوست داشتند ؛ به خصوص من که شرایط خاص او را به خوبی درک می کردم.

شبی به همراه همسرم و این دوست عزیز ازکلینیک خارج شدیم و سر خیابان طبق معمول از او خداحافظی گرمی کردیم . من از اینکه او جوانی است تنها و … احساس همدردیم گل کرد ؛ برگشتم و یک بار دیگر برای او دست تکان دادم و با صدای بلند گفتم : (( خداحافظ آقا سید ))

بعد از آن شب ، سید یک مرتبه با برافروختگی و عصبانیت زیاد مراجعه نمود و چنین ادعا کرد : (( آن خداحافظی مجدد و دست تکان دادن ها به این معنی بود که برو دیگر نمی خواهم ترا ببینم و..))

من و همسرم بارها بخاطر این منطق وارونه گریسته ایم …………….  .

نتیجه : لکنت زبان با بی رحمی ، به منطق و معیارهای شخص آسیب می رساند ؛ به طوری که گاهی دوست را دشمن و دشمن را دوست می پندارد .                   

 

دسته بندی وبلاگ: 

 

این نوشته منتشر شده در مقالات می باشد. جهت اضافه کردن به علاقمندی های مرورگر خود بر روی لینک صفحه کلیک نمایید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *