دل نوشته ای از دوستان گروه درمان ۲

زنگ که خورد بچه ها همه به جنب و جوش افتادند.

 بعضی ها طوری گارد گرفته بودند که یک اشاره معلم کافی بود تا مثل تیر از جا در بروند. آقای اجتماعی یکهو قیافه جدی به خودش گرفت و گفت: " همه بشینن تا صفحه آخر هم خونده بشه." کلاس پر همهمه شد. یکی از ته کلاس داد زد: " آقا اجازه! خودمون تو خونه میخونیم به خدا. " آقای معلم یه نگاه به سقف انداخت و همینطور که فکر می کرد گفت: 
" شماره هفت کیه؟ صفحه آخرو سریع بخونه"
دلم هُری ریخت. چه شانسی! بازم باید بخونم. بین این همه آدم آخه چرا من؟ لعنت به این لکنت!
دستمو آوردم بالا: " اجازه ماییم. …بخونیم؟" 
سرش پایین بود و کتابو ورق می زد: "آره، زود باش"
– جمعیت اا…یران…
سرشو آورد بالا. قیافه جدی اش یکهو تغییر کرد و  با اون لبخند نمایشی اش گفت: " اِ…شمایی…؟ میخوای… میخوای یه نفر دیگه بخونه؟ الان یه کم عجله داریم…"
چیکار میتونستم بکنم غیر از سر تکون دادن و : "باشه!"
– شماره…
دیگه بقیه اش را نشنیدم. تا آخر کلاس تو خودم بودم. شاید تا زنگ آخر. یادم نیست شایدم تا آخر روز هر وقت یادش میفتادم،  می رفتم تو لک!

رضا رمضانی
کارشناس ارشد مهندسی مکانیک

 

نویسنده: رضا رمضانی

 

این نوشته منتشر شده در مقالات می باشد. جهت اضافه کردن به علاقمندی های مرورگر خود بر روی لینک صفحه کلیک نمایید.

  1. Avatar for مجید
    مجید گفت:

    چ جالب منم فوق لیسانس مکانیکم.بخاطر این لکنت لعنتی دکتری رو از دست دادم. آخه دانشجوی دکتری مکانیک بودم اما بخاطر لکنت به دردم نمیخورد. ول کردم.الان توی ی شرکت مشغول کارم اینجا هم لکنت زبان واسم مشکل ساز شده.نفرت دارم از لکنت

  2. Avatar for افسانه /دیپلم ک...
    افسانه /دیپلم ک... گفت:

    تا الان از کسی گله و شکایت نداشتم …هیچکس نمیتونه بفهمه ک چقدر سخته باهاش کنار اومدم اما چه فرصتایی ک از دست نرفت و چه حاهایی ک حق با من بودو نتونستم ازش دفاع کنم ………..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *