پشت حصار لکنت زبان

 رهگذری دیدم 

دست در جیب  

سرش پایین  

نگاهش به بی انتها 

با قدمهایی آهسته و گاه لنگان    

آرام ولی خسته به نظر می رسید  

صدای زوزه باد هم که قطع می شد  

صدایش را نمی شنیدی  

کمی که نزدیک تر شد   

پرسیدم  به کجا ؟  

گفت " تا رهایی"   

گفتم قصه ات چیست ؟  

سکوت کرد  

گفتم غصه ات چیست ؟  

نگاهش را انداخت  

و  

براهش ادامه داد     

گفتم دِ آخر یه چیزی بگو  

گفت آخرش را نمی دانم  

اما اینجا  

هوا چه سرد و تاریک است

             

                     "  کاوه  "

 

این نوشته منتشر شده در مقالات می باشد. جهت اضافه کردن به علاقمندی های مرورگر خود بر روی لینک صفحه کلیک نمایید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *