دلنوشته ای از دوستان گروه درمان ۹

 

وقتی کارشناسی ارشد قبول شدم ، همه خوشحال بودن به جز خودم . دروغ نگفته باشم از اینکه به اون چیزی که می خواستم رسیدم ۱% توی دلم احساس شادی می کردم ولی ۹۹% بقیه اش ترس و نگرانی بود ! ترس از ورود به یه مکان جدید با اساتسد و بچه های جدید ، ترس از لو رفتن چیزی که سالها مخفی کرده بودم و همیشه شکست خورده بودم .

 

همه بهم تبریک می گفتن ولی از غمی که توی دلم بود خبر نداشتن ، منم مجبور بودم جلوشون ظاهرم رو حفظ کنم .

 

گذشت تا اینکه کابوسهای شبانه ام به واقعیت تبدیل شد . اولین جلسه که یکی از اساتید به کلاس اومد ، پس از صحبتهای اولیه از بچه ها خواست که خودشونو معرفی کنند . همون جا بود که فهمیدم اون همه نگرانی بیخود نبود ؛ وقتی نتونستم خودمو درست معرفی کنم ، همه فهمیدن که تو صحبت کردن مشکل دارم .

 

بعد از کلاس ، به اتاق استادم رفتم و ازش خواستم کنفرانس و درسهای شفاهی رو ارائه ندم . بعد ایشونم شروع کردند به نصیحت و راهکار دادن : « اگر یک نفر چند ماه دستش توی گچ باشه و تکون نده ، مطمئنا دیگه نمی تونه اونو خوب تکون بده – پس تو هم اگه از زبونت زیاد استفاده نکنی نتیجه اش همین می شه . تا می تونی سعی کن زیاد حرف بزنی تا زبونت از این تنبلی در بیاد . » واقعا برای من سئواله که چرا همه فکر می کنن تو این زمینه سررشته دارن ؟!

 

بعد از اون روز هر وقت این استاد وارد کلاس می شد ، منو صدا می زد پای تخته و بهم می گفت : صحبت کن ! یا اینکه کتاب یا متنی دستم می داد و می گفت : این خط رو بلند بخون ! وقتی منم با هزار سعی و تلاش نمی تونستم حتی یک کلمه رو درست بخونم ، انگار دیگه هیچ چیز نمی دیدمو نمی شنیدم و بی اختیار اشک می ریختم . دوست داشتم اون لحظه همه چیز خواب باشه یا اینکه زمین دهان باز کنه و من داخلش فرو برم ؛ چرا که احساس می کردم دیگه نمی تونم توی چشم بچه ها نگاه کنم . لحظات دردناکی بود … وقتی حسابی تمام وجودم از داخل در هم می شکست ، استاد بی خیال می شد و می گفت : بشین . ولی واقعا تا آخر کلاس دیگه هیچی متوجه نمی شدم و فکر و خیال های وحشتناکی مثل خوره به جونم می افتاد .

 

… یک سال گذشت تا اینکه وقتی بعد از سه ماه تعطیلی تابستون ، سال تحصیلی جدید شروع شد و دوباره همون استاد به کلاسمون اومد ؛ از همه بچه ها پرسید : تابستون چیکار کردید و نظرتون راجع به ترم پیش چیه ؟ همه تک تک جواب دادن ولی وقتی به من رسید گفت : شما بهتر شدید ؟ شاید پیش خودش فکر می کرد که من سرما خورده بودم و الآن باید دیگر خوب شده باشم ! منم با استرسی که دوباره وجودم رو فرا گرفت گفتم : نه فکر نمی کنم ، ولی اون گفت : به نظر من بهتر صحبت می کنید .

 

واقعا از اینکه جلوی بچه ها این بحث ها رو می کرد ، اعصابم بهم ریخته بود ، ولی سعی کردم بی اعتنا باشم و جلوی اشکامو بگیرم که برای هزارمین بار غرورم نشکنه ؛ و این بار موفق شدم ، شایدم پوستم کلفت شده بود !

 

با اینکه همش می خوام خودمو متقاعد کنم که هدف استادم کمک کردن بوده ، ولی دیگه نمی تونم فقط ای کاش همه خودشونو تو این زمینه متخصص نمی دونستن و نظریه پردازی نمی کردن .

این نوشته منتشر شده در مقالات می باشد. جهت اضافه کردن به علاقمندی های مرورگر خود بر روی لینک صفحه کلیک نمایید.

  1. Avatar for Erfan
    Erfan گفت:

    دوست عزیز تمام تمام هرچی که گفتیو کاملا درک میکنم کامل کامل ???

  2. Avatar for هادی
    هادی گفت:

    سلام هادی هستم یه لکنتی، فوق لیسانس عمران. دوران ارشد و کلاس های ارشد خیلی سخت گذشت مثل دوران کارشناسی مثل دبیرستان راهنمایی دبستان. حرف های نکراری نمیزنم اما خواستم از خاطره روز دفاع پایان نامه بگم، نفر دوم برای اون روز بودم ، وقتی نوبتم شد یهو دیدم یکی از بچه ها از همه تو سالن خواست که برن بیرون حدود بیست نفر بودن استرس زیادی داشتم من موندمو استاد ها، خیلی سخت بود اما فقط یک روز بود تو زندگی که به خاطر حرف زدنم به خودم میبالم واقعا حس خوبیه حتی اگه نصف حرفامو با جملات کوتاه و اسلایدهای پاورپویت میگفتم. آرزوی دکتری و تدریس دارم یا باید خوب بشم یا آرزوهامو به گور ببرم حتی ازدواج هم نخواهم کرد چون پدر لکنت دارن نمیخوام یکی دیگه هم این اتفاق براش بیفته. شاید یه روز تهران اومدم به آقای دکتر فرهمند سر زدم به امید سلامتی

  3. Avatar for سارا
    سارا گفت:

    درکتون میکنم من از استرس برخورد دیگران باوجود این که از دانشجوهای زرنگ دانشگاهمون بودم دیگه ادامه تجصیل ندادم

  4. Avatar for حسین
    حسین گفت:

    سلام فکر کنم اولین لکنتی باشم که جلوی استاد ایستادم و یک ترم اضافه یا کسر نمره رو به لکنت ترجیح دادم

  5. Avatar for گفتاردرمان
    گفتاردرمان گفت:

    سلام به همه ی دوستان عزیز.دوستان اگر اراده کنید و به پیش یک گفتاردرمان خوب برید و اعتماد به خودتون داشته باشید میتونید خوب بشید.حرفام بر اساس تجربه است.ی دختری بود که شاگرد اول کلاس ولی نمیتونست حرف بزنه نیگا کنید چقد بد بود براش ولی وقتی اومد گفتاردرمانی خوب خوب شد دانشگاه قبول شد و به راحتی رفت دنبال زندگیش.با تشکر

  6. Avatar for نوید
    نوید گفت:

    اقا ما هم از این مشکل رنج می بریم.اتفاقا منم امسال کارشناسی ارشد دراومدم موندم چطور کنفرانس بدم یا سمینار ساله اینده یا دفاعیه…… فکر کردن درموردشون تنمو میلرزونه اونم بدجور.گفتم بیام این مرکز شاید فرجی بشه.. حتی فکر انصرافم افتادم ولی فکر اینکه برم کنفرانس بدم اونم با این زبون اصلا به ذهنم خطورنکرده چون اصلا روم نمیشه.. غرورم بد چیزیه…ولی خداروشکر این مشکلی که شما داشتید فعلا واسم پیش نیومده همیشه یه جوری از زیرش در می رفتم ولی دیگه تو کارشناسی ارشدنمیشه.البته این 23 سال خیلی بیشتر از اونچه فکرشو بکنید سخت بهم گذشت پس باید خوب شم هر جور شده. به امید اینکه همه لکنتی ها خوب شن

  7. Avatar for پریسا
    پریسا گفت:

    سلام الهه جون ببخشید که بازم دیر جواب میدم آخه چندوقتی بود که به سایت سر نزده بودم اگه میتونی روزای 1 یا 2 یا 4 یا 5شنبه از ساعت 6 عصر به بعد با این شماره تماس بگیر که بیشتر باهم حرف بزنیم اینجوری بهتر میتونیم بهم کمک کنیم 021-88022850

  8. Avatar for الهه
    الهه گفت:

    سلام پریسا جان خوشحال شدم که جواب منو دادی ولی واقا نمیتونم با مشکلم کنار بیام و نمیتونم به کسی بگه خوب یه جورایی خجات میکشم.دیگه بریدم پریسا جون زندگی واسم معنا نداره این لکنت مانع پیشرفتم شد و داره میشه.همش به بچه ها فکر میکنم اینکه چطوری برم جلو حرف بزنم طوری که سوتی ندم و راحت بتونم مطالب رو بازگو کنم آخه خیلی داره بهم فشار میاد مخصوصا الان که چند روز بیشتر به اعلام نتایج نمونده.کمکم کن عزیزم

  9. Avatar for امید
    امید گفت:

    سلام دوست عزیز من اون دقیقا اون لحظه هایی که استرس داری رو از ته دلم درک کردم و می فهمم چه حسی داری

  10. Avatar for محمد
    محمد گفت:

    من که کلاس سوم راهنمایی ام موقع کنفرانس سرخ میشم و دستمو انقدر فشار میدم تا دستم درد بگیره واقعا خیلی سخته…این ارزوی تند حرف زدن رو دلم مونده…اما به دکتر فرهمند پور مراجعه کردم…خدا کنه خوب بشم…درکتون میکنم پریسا خانم

  11. Avatar for شهاب
    شهاب گفت:

    سلام میگم به پریسا خانم بدون مقدمه میگم.دقیقا این مشکل شمارو منم داشتم و الانم دارم. اما درباره من تعجبش اینجاست که من خودم چندین سال مجری بودم و با اشتیاق خاصی داوطلبانه کنفرانس می دادم ولی تو یکی از کنفرانس های ارشدم به خاطر اینکه از یکی از اساتید خوشم نمیومد و کلاسش بی روح بود اون کنفرانسو خراب کردم و متاسفانه الان به طور کلی اعتماد به نفسمو از دست دادم و دقیقا مثل شما حتی در معرفی خودم هم دچار مشکل میشم که بیشتر به خاطر استرسه. الانم فردا سمینار دارم ولی به شدت استرس دارم. من متخصص نیستم ولی یادت باشه که برای فکر دیگران اصلا ذهنتو مشغول نکنی. همه یه عیبی دارن.از داشته هات استفاده کن و حسرت نداشته هارو نخور امیدوارم موفق باشی

  12. Avatar for الهه
    الهه گفت:

    منم همین مشکل دارم و ترس و استرس پدرمو در اورد همه خوشحال میشن از اینکه قبول شم ولی من نه 🙁 همش میگم جو کلاس و ارائه دادن چیکار کنم؟؟ روز دفاع رو چیکار کنم؟ میخوام بپرسم شما چطوری گذروندید؟

  13. Avatar for Anonymous
    Anonymous گفت:

    سلام پریسا جان خوشحال شدم که جواب منو دادی ولی واقا نمیتونم با مشکلم کنار بیام و نمیتونم به کسی بگم خوب یه جورایی خجات میکشم.دیگه بریدم پریسا جون زندگی واسم معنا نداره این لکنت مانع پیشرفتم شد و داره میشه.همش به بچه ها فکر میکنم اینکه چطوری برم جلو حرف بزنم طوری که سوتی ندم و راحت بتونم مطالب رو بازگو کنم آخه خیلی داره بهم فشار میاد مخصوصا الان که چند روز بیشتر به اعلام نتایج نمونده.کمکم کن عزیزم

  14. Avatar for پریسا
    پریسا گفت:

    سلام الهه جان، ببخشید که دیر جواب میدم. چون همدردیم کاملا درکت میکنم. هیچ شکی نداشته باش که قبولیت به نفعته، این دو سالم مثه تموم سالهای دیگه زندگیمون هرجور که باشه میگذره ولی مهم موفقیتی که بعد از اون به دست میاری. این نگرانیها همیشه با ما هست ولی اگه سعی کنی بیخیالش بشی خیلی کمکت میکنه. بپذیر که این مشکلو داری مثل همه ادمهای دیگه که هرکدوم مشکل خاص خودشونو دارن، اینجوری راحت میتونی با خودت کنار بیای. میتونی به استادت بگی این مشکل رو دارم که واسه کنفرانسات زمان بیشتری در اختیارت بذاره اگه تونستی به بچه های کلاستونم که مطمئنا تعدادشون کمه بگو که هنگام ارائه آرامش بیشتری داشته باشی. من الان ترم اخرم دارم رو پروژم کار میکنم، یکم نگرانم ولی میدونم اینم مثه پایان نامه کارشناسی تموم میشه و الان فقط خاطرشه که باقی مونده. امیدوارم با جدیت هرچه تمام تر راهتو ادامه بدی و کمتر به چیزی که قراره پیش بیاد فکر کنی، همین الان از زندگیت لذت ببر! موفق باشی

  15. Avatar for الهه
    الهه گفت:

    سلام دوست عزیز منم فکر کنم به درد تو دچار بشم چون امسال ارشد شرکت کردم و میترسم اگه قبول بشم باید چیکار کنم واسه ادامه راه.همه از ارشد خوب میگن و ذوق دارن واسه قبولی ولی من نه چون از جو کلاس و ارائه دادن میترسم. میخوام بدونم چطوری با این روزا دست و پنجه نرم کردی؟ موفق شدی یا نه؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *