ازدواج و لکنت زبان

ازدواج و لکنت زبان

6 سال پیش

0

خلاصه با هوش مصنوعیChatGPTClaudeGrokGeminiPerplexity

ازدواج و لکنت زبان یکی از دغدغه های آزار دهنده در لکنت زبان که مرتب جوان را به چون و چرا میکشاند، موضوع دوستی، رابطه عاطفی، عشق و ازدواج است.

همانطور که میدانید، توانا شدن در هرگونه ارتباطی، به تمرین مستمر و کسب تجربه نیاز دارد. ولی مجموعه عوارض لکنت زبان به قدری ذهن شخص را درگیر میکند، و به قدری تجارب منفی در ذهن انباشته میشود که دیگر جایی برای کسب تجارب حاصل از داد و ستدهای ارتباطات مختلف عاطفی باقی نمی گذارد.

ازدواج و لکنت زبان

قادر بودن به شناخت خود

شخص حتی قادر به شناخت خود نمی باشد، تا چه رسد به شناسایی و کشف ارتباطات پیچیده انسانی که به تجزیه و تحلیل های منطقی نیاز دارد. در این مورد یکی از پیشکسوتان گروه درمان پیام گویایی دارند که در پایان این مقاله خواهد آمد.

شاید بزرگترین چالش یک گفتار درمان در درمان لکنت زبان جوانان این نکته باشد که تا شخص از اسارت عوارض لکنت آزاد نشود، توانایی درک احساسات، عواطف، خواسته ها، دیدگاهها و موقعیت خود و اطرافیان را نخواهد داشت.

فقط بعد از خروج از این زندان است که درک دو دنیای اسارت و آزادی میسر میگردد. بارها دیده شده همینکه درمان جویی در مسیر درمان گام برداشته، با اولین تماس با جنس مکمل، عاشق او شده است!

قادر بودن به شناخت خود

چرا؟

چون قبلا هیچگونه تجربه ای در زمینه ارتباطات عاطفی و عشق نداشته و حال لذت گفتگو و ارتباط را ناخودآگاه به عشق نسبت میدهد! توصیه میشود تا زمانی که جوان مسیر درمان را طی نکرده است، زیاد در انتخاب همسر فعالیت نکند.

معمولا اینگونه تصمیم گیریهای غیر معمول که با رفتارهای یک عاشق و حرکتی به سوی انتخاب همسر همخوانی ندارد، نوعی واکنش به محدودیتهای لکنت زبان، و مکانیسم دفاعی جوان به منظور عدم احساس متفاوت بودن محسوب میشود.

او فارغ از هر واقعیتی، در رویا پردازی های خود می بیند در جشن عروسی در کنار همسری ایستاده که حسادت بقیه را برانگیخته!

رویاپردازی

و به این ترتیب موفقیت و خوشبختی خویش را به رخ آنان میکشاند! و همین رویای شیرین – از دید جوان – همچون سرابی، ندانسته انگیزه اصلی او را در این تصمیم گیری مهم هدایت میکند.

زندگی مشترک

ببینیم جوانی که با پنهان کاریها و عوارض لکنت زبان وارد یک زندگی مشترک میشود، چه نوع ذهنیت و رفتاری خواهد داشت:

  • همیشه نگران - او همیشه نگران لکنت کردن خود در ارتباطات جدید است.

  • افزایش پنهان کاریها - او برای کنترل بهتر گفتار خود در ارتباطات جدید، با صرف انرژی زیاد به ناچار بر پنهان کاریهای خود می افزاید.

  • نقش بازی کردن - گاه جوان مجبور میشود برای کنترل بهتر گفتار خود، نقش انواع شخصیت ها را بازی کند؛ که بر فشار روانی و خستگی او می افزاید: با محبت، بخشنده، مهربان، خندان، با گذشت، و ... و یا عصبانی، گرفتار، خسته و غیره.

نقش لکنت زبان در انتخاب همسر

بعد از ازدواج

او بعد از ازدواج متوجه میشود که میلی به رفت و آمد با خانواده همسرش ندارد! و در اینجاست که انواع بهانه ها را میتراشد و بقیه ماجرا...

و بالاخره ممکن است خدای ناکرده فشارهای زندگی از یکسو و فشارهای لکنت زبان از سویی دیگر، دست به دست دهند و زندگی مشترک را به مخاطره بیندازند.

به طور معمول، وقتی که از عوارض لکنت زبان در زندگی زناشویی صحبت میشود، با واکنشی وارونه از سوی شخص لکنت دار روبرو خواهیم شد.

به این معنی که هرچه این عوارض بیشتر او را آزرده کرده باشند، او بیشتر مدعی خلاف واقع میگردد: « من اصلا به این حرفها اعتقادی ندارم – رابطه من با همسرم و خانواده او بسیار بهتر از بقیه مردم است؛

اگر میخواهی از همسرم بپرس ... ! » و کیست که شهامت مخالفت با نیروی عظیم پنهان کاری را داشته باشد؟

لکنت زبان در زندگی زناشویی

حرف آخر - و حرف آخر اینکه همه باید در برخورد با این افراد، رفتار های واکنشی آنان را درک کنند؛ و نباید کج خلقی ها را به حساب نوع شخصیت و رفتار منفی آنها بگذاریم. باید دانست با درمان لکنت زبان، همه این مشکلات رنگ می بازند و جای خود را به عشق و عاطفه واقعی خواهند داد

نقش لکنت در زندگی مشترک

تجربه های محمد رسائیان 31 ساله، فوق لیسانس مهندسی صنایع، استاد دانشگاه

سلام. چندی پیش عزیزی از من خواست که نامه‌ای به دوست نادیده‌ی خود بنویسم.

بعد از آن برایم مأموریتی به شمال کشور فراهم شد و در طول راه به گذشته‌ی خود سفر کردم ـ سفری سی و یک ساله، سفری به گذشته‌های دور خودم.

در چهار سالگی به همراه مادرم به فروشگاهی رفته بودم. مادرم سرگرم انتخاب لباس بود و من متوجه یه پسربچه مثل خودم شدم.

به طرف او دویدم، وقتی به او رسیدم، در همان لحظه او ناپدید شد. بعدها فهمیدم که آن پسربچه، خودم بودم، من خودم رو درون یک آینه قدی که به دیوار آویزان شده بود دیدم و به شدت با آن برخورد کردم. آن‌طور که به من گفتند، من تا چند روز قادر به تکلم نبودم، اما بعدها که زبانم باز شد، با لکنت همراه بود.

بعد از آن، فصل سرد و بی‌روح زندگیم آغاز شد که حدود بیست سال ادامه داشت.

در این بیست سال، زندگیم پر از رنج و عذاب بود. من هم‌سن و سال‌های خودم رو می‌دیدم که چطور از بهار زندگیشون استفاده می‌کردند، اما من نمی‌تونستم!

تمام زندگیم حس نفرت بود، نفرت از تمام کسانی که من نمی‌تونستم به آن‌ها عشق بورزم، اما دوستشون داشتم و آن‌ها به من می‌گفتند: «بی‌عرضه.» من نمی‌تونستم با آن‌ها رابطه‌ی دوستی برقرار کنم، اما می‌خواستم با آن‌ها بگم و بخندم، ولی به من می‌گفتند: «قدرنشناس.»

در ذهن خودم دنیایی ساخته بودم و در آن با آدم‌هایی که می‌خواستم، صحبت می‌کردم، دوست می‌شدم، قهر می‌کردم، از خودم دفاع می‌کردم، آشتی می‌کردم، دعوا می‌کردم و… .

در آن روزهای سرد و ناامیدی بارها می‌خواستم خودکشی کنم و این حس چیزی است که فقط تو، دوست نادیده و عزیزم می‌تونی درکش کنی.

در این زمان چه گذشت

این فصل دردآور زندگیم هر چه بود گذشت؛ زیرا، فصل دومش هنگامی آغاز شد که با دوستان گروه درمان آشنا شدم. اون‌جا فهمیدم که درد من درمان داره، فهمیدم که لکنت‌زبان لاعلاج یا صعب‌الاعلاج نیست، دیدم می‌شه درمان بشم.

فهمیدم که لکنت‌زبان فقط و فقط یه اختلال گفتاری بر مبنای عادته نه یه بیماری جسمی یا روانی. با قدم گذاشتن در مسیر درمان، آرام آرام زمستان سرد زندگیم رو به پایان می‌گذاشت، هر چه پیشتر می‌رفتم، بیشتر تغییر می‌کردم و راحت‌تر می‌شدم.

آن‌جا بود که متوجه شدم برای موفقیت باید توانایی‌های خودم رو بشناسم و خودم رو دوست داشته باشم. ولی برای دوست داشتن کسی، اول باید اونو دید یا شناخت. من یه بار، بیست و هفت سال پیش، خودم رو در آینه دیدم و به سمت او دویدم، ولی تجربه‌ی تلخی برایم به همراه داشت.

خدایا چگونه می‌توانم دوباره خودم رو ببینم؟ فصل دوم زندگیم تجربه‌ی بزرگی بود، یه تجربه‌ی غریب، یه تولد، یه بلوغ، یه رشد و یه کمال، من در بیست و چهار سالگی دوباره متولد شدم. اول فهمیدم که هیچ نمی‌دونم، نمی‌دونستم تجربه‌ی «دوستی» چیست، نمی‌دونستم خوب بودن به چه معنایی است، «ارتباط داشتن» به چه مفهومی است و… انگار زندگی در جایی است و من در جایی دیگرم.

بالاخره روزی به خود آمدم و دیدم که به سوی خود می‌دوم، بدون این‌که نگران برخورد و شکسته شدن باشم.

چه چیزی از دست دادم

بله آنچه رو که مدت بیست سال از دست داده بودم و غم و رنج مرا می‌افزود یافتم، «من به خودم رسیدم» و این یعنی پایان زمستان سرد و یخ‌زده‌ی فصل اول زندگیم. کسی که لکنت رو تجربه نکرده، محاله حرف‌های منو درک کنه و به همین علته که روی صحبتم با توست، دوست نادیده و عزیز من؛ زیرا، فقط من و تو می‌تونیم حرف همدیگه رو بفهمیم.

برای پشت سر گذاشتن زمستان یخ زده‌ی زندگی و برای رسیدن به خود، فقط کافیه قدم اول رو برداری، بقیه‌ی قدم‌ها، خودشون برداشته می‌شن. به امید آن روز تو و به امید آغاز فصل دوم زندگیت.

به این مقاله چه امتیازی میدی؟

کمترین
بیشترین
0
از 0 امتیاز
5
(0%)
4
(0%)
3
(0%)
2
(0%)
1
(0%)

خوشحال می‌شویم نظرتان را با ما در میان بگذارید.